X
تبلیغات
زولا

لیست یادداشت‌ها

  • پایان باز (دوشنبه 7 تیر‌ماه سال 1395 23:51)
    تا حالا از خودت پرسیدی آدم ها چطور وارد زندگی ات می شوند ؟ من هم نپرسیده بودم . یک دفعه میبینی آدمی کنارت دارد راه میرود. در خیالت زندگی میکند. نمی بینی اش ولی نفس هایش را هر روز و شب کنار گوشت حس میکنی . به ضربان قلبش که نبض گرفته روی پوستت وابسته شدی. بعد شاید بپرسی چطور وارد زندگی ات شد ؟ و هر بار هر کسی جوری آمده...
  • 32 (پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394 17:13)
    اینکه من عاشق جنگل و سر سبزی ام احتمالا برمی گردد به ریشه های گیلانی ام که از پدر و مادری رسیده که کودکی شان را در جنگل های سرسبز سیاهکل دویده اند و بوی خاک باران خورده را نفس کشیده اند و همه اش توی خون من هم جریان دارد. اینکه دریای جنوب را دوست دارم به کودکی خودم برمیگردد که بوی دریا و شرجی و صدای موج از همان لحظه ی...
  • سوار بر قایق (دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1394 11:14)
    گذشته ی آدم ها مثل چهارچرخه هایی ست که قایق آینده را روی آن سوار میکنند و به سمت دریا میبرند. به ساحل که می رسند رد چهارچرخه ها روی شن ها میماند و قایق را می سپارند به آب. سوار قایق که میشوند نگاهشان به همان چهارچرخه است که لب ساحل رهایش کردند. خوب که دور میشوند چیزی نیست جز یک سیاهی مبهم. دریا جوش و خروش دارد. قایق...
  • اسفند (شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1394 23:09)
    چند ماه از دنیا آمدن دخترک گذشته بود و تابستانِ بندر بود و رفته بودیم با ماشین کمی بچرخیم توی شهر تا مثلن حالمان عوض شود . از کنار پاساژ تازه ساخته شده ی شیکی رد شدیم و من که پنچرگیری ها هم از چشمم جا نمی ماند روزی، انگار از غار اصحاب کهف درآمده باشم با تعجب پرسیدم:" این از کجا دراومد؟" و خب تصمیم گرفتیم علی...
  • دغدغه (یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394 16:24)
    می پرسد:" آخرین کتابی که خوندی کِی بوده؟" دستم رو از پشت کمر دختر که کنارم لم داده و تلوزیون نگاه میکند در می آورم و تایپ میکنم:"همین دو ساعت پیش ، وقتی زیر قابلمه رو کم کردم و گفتم حالا وقتشه برم یه کتاب بردارم بخونم و درحالی که از آشپزخونه میومدم بیرون چشمم خورد به لباس های خشک شده توی بالکن که باید...
  • لذت های کوچک (شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1394 13:20)
    رانندگی با سرعت نه کم نه خیلی زیاد ، جزیی از وجود گمشده ی من بود و این را چند وقتی ست پیدا کردم. از روزی که بخاطر دخترک تصمیم گرفتم دوباره بنشینم پشت فرمان و فکر میکردم نهایت مسیری که بروم از در خانه تا مهدکودکش باشد. حالا هر روز بعد از رساندنش ناخودآگاه کشیده میشوم به بلوار ساحلی و با پلی کردن لیست فیووریت های موزیکِ...
  • چیزی مثل زندگی (دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1394 13:26)
    راه رفتن روی شن های ساحل تجربه ی عجیب و غریبی نیست ولی حس غریبی دارد. فرو می روی و باز قدم برمی داری ، فرو می روی و باز ... . بک گراند این بالا و پایین رفتن ها هم صدای موج دریاست که گاهی آرام و ریتمیک است و گاهی خروشان و مواج . جلو میروی همینطور و از لحظه لذت میبری . از فرو رفتن حتا و دوباره بالا آمدن. گاهی سنگی ،...
  • 24 دی ماه (چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1394 23:16)
    با دخترک رفتیم کتابفروشی نزدیک خانه و چند تا کتاب کودک گرفتیم و بعد همه را کادو کردیم و قرار است فردا با یک جعبه شیرینی و شمع ببریم سر مزار پسرک. تولدش است. شش سال پیش دقیقن پنجشنبه روزی وقتی دیدم از زمان تولدش گذشته و خبری نیست رفتم سونوگرافی تا ببینم اوضاعش چطور است و چه میکند در خلوت خودش که دلش نمی خواهد دنیا...
  • اندر مصائب حرف زدن (جمعه 4 دی‌ماه سال 1394 17:40)
    دختر شروع کرده به حرف زدن . نه از این حرف های الکی و آواهای معمول نه . کلمه و جمله میگوید . با لحن و ادای درست. باشعور حرف میزند خلاصه. خب، بله. خیلی خیلی شیرین و لذت بخش است حرف زدن بچه های کوچک که کلمات را اشتباه تلفظ می کنند یا با ادای خاصی حرف میزنند. من هم خیلی وقت ها از شدت هیجان و کِیف دلم میخواهد دُرُسته...
  • عکسی که هرگز گرفته نشد (شنبه 21 آذر‌ماه سال 1394 17:08)
    رو به در بالکن ، پشت پرده ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم . بوی سیگار پر شده بود توی خانه . از یکساعت پیش که آمده بودم چهارمین نخ را میکشید. گونه هام داغ بودند از عصبانیت. تا رسیدم بد اخلاقی را شروع کرده بود . اینکه چرا دیشب منتظرش بیدار نماندم که بیاید و شب بخیر بگوید و گوشی را زودتر خاموش کردم. هر چه هم توضیح...
  • ..... (پنج‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1394 21:42)
    بعضی چیزا، بعضی آدما، بعضی اتفاقا یه جوری ان که هر چی میخوای بهشون فکر کنی که چرا اینجوری ان بیشتر سردرگم میشی. بیشتر سوال میاد تو ذهنت . اصلن اون جوری نیستن که ظاهرن بودن. نزدیک که میشی می فهمی. بعد میگی اشتباه بوده . ولی نه از این اشتباه کوچیکا که چشمارو بشه بست و گفت:" خب پیش اومده دیگه، بگذریم." نه! از...
  • تنهایی پر هیاهو (سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1394 10:43)
    من در تنهایی هایم بزرگ شدم. تنهایی هایی چند روزه ،چند ساعته یا حتی چند دقیقه ای. وقت هایی که اطرافم پر بود از جمعیت ولی تنها بودم. در خانه نشسته روی مبل یا در آشپزخانه در حال خرد کردن پیاز یا ایستاده توی بالکن و زل زده به نقطه ای نامعلوم یا خوابیده در تخت و گوشی به دست در حال تایپ متنی. سکوت میتواند آدم را ببرد به...
  • جایی بین زمین و پشت بام (سه‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1394 16:53)
    این را تازه کشف کردم. پیرمرد خانه ی ویلایی آن ور کوچه. خانه اش حیاط کوچیکی دارد اندازه ی پارک یک ماشین و درخت انبه بزرگی که سمت راست حیاط است. پلکان فلزی سفید رنگی هم سمت چپ خانه هست که میرسد به پشت بام. پشت بام خالی ست. سال اول که آمده بودم به این خانه و پلکان را دیدم گفتم حتمن اهل خانه روزهای تعطیل در هوا خنکی های...
  • کیست که مرا یاری کند؟ (جمعه 22 آبان‌ماه سال 1394 22:33)
    بیشتر از همیشه به ضعف حافظه ام در به یاد سپردن اسم کتاب ها و نویسنده ها و حتی داستان و شخصیت های آن پی بردم و این مسله آزار دهنده شده. اینکه چطور بعضی ها حتی جمله به جمله ی کتاب ها را حفظ میکنند و میتوانند در شرایط لازم از آن ها استفاده کنند همانقدر برایم عجیب است که وقتی کتابی به یک دوست پیشنهاد کردم و او از من مکان...
  • تخیلاتِ بربادرفته (یکشنبه 19 مهر‌ماه سال 1394 13:19)
    از آن بچه هایی بودم که تخیل قوی دارند. با انگشتانم نقش عروس و داماد را بازی میکردم. تاری از مو را دورِ ناخنِ انگشتِ حلقه می‌گذاشتم که مثلن تور عروس باشد و انگشت وسط داماد. آنقدر حالی ام نبود که نمیشود انگشت کوچک بچه شان باشد موقع عروسی. یا فکر میکردم گچ های کنده شده ی کنار دیوار عکس فرشته ای ست که میتواند دعاهای قبل...
  • سکوت به معنای فراموشی نیست (سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1394 23:31)
    چندین سال پیش در مراسم ختم زنی جوان که مادر دو بچه بود شرکت کردم. دخترِ زن گوشه ای از مسجد نشسته بود و جز در مواقعی که کسی برای تسلیت جلو می آ مد و سرش را بلند میکرد و دهانش تکان میخورد، باقی مدت زل زده بود به نقطه ای مشخص روی فرش. زنی که کنارش بود و از شباهتش به مرحومه میشد فهمید خاله ی دختر است با دستش مدام شانه...
  • شلیک کن به هدف (پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1394 20:58)
    ساعت دو و سیزده دقیقه نیمه شب است. شاید برای خیلی ها تازه اول شب باشد و شروع زندگی شبانه ولی برای مادری مثل من که دوشب گذشته را نخوابیده و از صبح هم با دخترکی پر انرژی سر و کله زده فقط و فقط وقت خواب است و حالا من پایین تخت دخترک نشسته ام و روی پا تکانش میدهم تا برای سومین بار از اول شب بخوابانمش. سرم را به دیوار تکیه...
  • 9سال زودتر (سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 19:33)
    برنج را توی آب در حال جوش میریزم. از قل زدن میفتد. دخترک مشغول کشف کشوهای بی دسته آشپزخانه است. یاد گرفته سر انگشت های کوچکش را بین فاصله های کشو بگذارد و با ظرافت بکشدش بیرون. بعد تمام خرت و پرت ها را دربیاورد پخش زمین کند و چندتایی را هم به عنوان غنیمت ببرد توی اتاقش و چند روز بعد که دارم کشو لباسش را مرتب میکنم یک...
  • پک آرامش (دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394 11:45)
    گفتم : ملحفه های تخت رو عوض کردم. بنفش تند دلم رو میزد ، حالا آبی و سفید آرامشش بیشتره انگار. گفت : خوبه که آرامشت با رنگ ملحفه ها به دست میاد. گفتم : آره ولی یه روزی دوباره این آبی خسته م میکنه و دلم برای بنفش تند تنگ میشه. اون روز اون بنفش میشه آرامشم. هیچی نگفت. ساکت شدم. روی ملحفه های آبی دراز کشیدم و عطر تازه...
  • مرا تو بی سببی نیستی ... (جمعه 22 خرداد‌ماه سال 1394 22:45)
    بعد از یکسال خیلی حرف ها هست برای نوشتن ولی مثل تمام این یکسال فرصتی برای تمرکز و نایی برای نوشتن نیست. بک گراند لحظه لحظه ی زندگی آوایی ست که امانی نمی دهد برای تنهایی و فکر کردن. دقیقن در بین همین کلمات حضور مستقیم دارد و سوزن گیرکرده ،مامان می گوید و بی محلی مرا که می بیند لپش را روی لبانم می گذارد و طلب بوسه ای می...
  • مسیر 16 سالگی (پنج‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1393 11:04)
    ایستگاه خالی. خانه ی مس و زنی که دخترش رو کشان کشان به سر خیابان می آورد. آرسو. دختران کیف بر دوش. سوپر گل. رفتگر پیر. تعویض روغن جهانبار . پشت چراغ قرمز و باز پلیس هایی که بچه های اتوبوس مدام به مسخره قربان صدقه شان می روند. تراشکاری گوهر. موزهای آویزان بر گاری. حمل و نقل فخار. مغازه های بسته و آدم های منتظر در سر...
  • پست آینده (پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 18:20)
    آدم ها وقتی در مکان و زمان محدود میشوند به گذشته شان بیشتر فکر میکنند. من هم این روزها همینطورم. میروم سراغ گذشته ها. عکس ها، نوشته ها، هدیه ها . . . گذشته ای پر از انرژی و خلاقیت و ایده. این روزها با دخترک دراز میکشیم روی تخت و من از سالنامه های قدیمی برایش داستان هایم را میخوانم. اصلن هم مثل این فیلم ها نیست که بچه...
  • 30 (سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 12:21)
    سی سالگی !!! عجیب نیست. مثل همه سالهای دیگری که گذشتند. فرقی نخواهد داشت. اتفاق هایی خواهد افتاد طبیعتن. میگویند شروع یک دهه جدید است در زندگی. قبول ندارم. شروع و پایان دهه ها را ما میسازیم. ممکن است 26 سالگی ام شروع یک دهه باشد. حالا چرا دهه اصلن ؟؟؟ درگیری با اعداد را دوست ندارم. از گیر کردن در صفر و یک ها بدم می...
  • آوای یکماهه (یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1392 23:24)
    آوایم یکماهه شد. دخترکی که میگویند شبیه من است و برای من شباهتش با سپهر مانند سیبی است که از وسط به دو نیم شده باشد. اینکه بگویم زیباست و خواستنی ، میشود قصه همان خانوم سوسکه ای که قربان دست و پای بلوری بچه اش میرفت. پس فقط میگویم بودنش آنقدر نعمت بزرگی ست که شکر هزار باره اش هر روز کم است. روز تولدش در اتاق عمل صدای...
  • دی ماه گنگ (شنبه 21 دی‌ماه سال 1392 12:15)
    وقت هایی هست که نمیدانم برای رویداد پیش رویم چه کلمه ای را انتخاب کنم. بدتر از آن نمیدانم باید چه حالی داشته باشم . شاد باشم یا غمگین و یا با حسرت آه بکشم تمام آن زمان را. هر چقدر هم حالم را زیر و بالا کنم بی فایده است. باید بگذارم پیش بیاید تا بفهمم حسم چگونه خواهد بود. دو سال است دی ماه برایم حال و هوای گنگی دارد....
  • "آوا"ی زندگی (یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 08:09)
    سلام روزهای پرتنشی را گذراندیم. روزهایی که آرامش گم شده بود در هیاهوی اتفاقاتش. شاید عجیب هم بود اما گذراندیم. شاید برای من ساده تر بود از نگاه تو . . . رفتن و آمدن آدم ها برایم ساده شده ست. همانقدر که ناراحتی ام عظیم نیست ، خوشحالی ام هم. و این می دانم سخت است برای دیگرانی چون تو. فاصله ها و دور بودن از آدم های دوست...
  • یکسال رنج (یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 18:16)
    ذهن ، عاشق خاطره بازی ست. انگار میخواهد قدرتش را به رخ بکشد که چقدر توانایی ضبط تصاویر و آدم ها را دارد. فرقی هم نمیکند زمانش که اول صبح باشد یا نیمه های شب که از خواب بیدار میشوم یا حتی توی یک جشن تولد . . . کار میکند هر زمانی .حالا هر چه هم بگویم یادم نیار این ها را. بیا برویم سراغ داشته هایم. اتفاق های خوبم ،...
  • دیالوگ خاص آدم های خاص من (سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 18:19)
    برای من اینجوری ست. دوستانم که یا هنوز نزدیکیم به هم یا زمانی نزدیک بوده ایم یک دیالوگ دارند برای خودشان که در ذهنم حک میشود. نه اینکه خیال کنید تکیه کلامشان هست ها نه !! دیالوگی که شاید خودشان هم یادشان نباشد ولی همان لحظه که گفته میشود میرود در فایل مخصوصشان و به عنوان دیالوگ خاص آن شخص ثبت میشود. حتی حالت گفتن آن...
  • معجزه ی تنبلی (دوشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1392 11:15)
    تنبل که میشوم در نوشتن یعنی اوضاع یا زیادی آرام است یا اگر اتفاقی هم هست قابل نوشتن نیست. و در حال حاضر شاید مخلوطی از هر دو باشد که نمینویسم و به روز نمیشوم. تنها اتفاق مهم قابل نوشتن این روزها این است که "امیدواری" کلمه اکثر مردم اطرافم شده. میگویند امیدواریم درست شود با تغییر و خب وقتی آدم ها می رسند به...
  • یک درد ساده (شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 11:13)
    گاهی بعضی چیزهای بی اهمیت همه فکر و جسمت را اشغال میکنند و فلج میشوی. اولش میگویی تموم میشه و بعد هی تکرار میشود و یک روز نگاه میکنی که برای خلاصی از دستش چه کارها که نکرده ای. حتی کارهایی که در حالت عادی مسخره و احمقانه به نظر می آید. حالا شده حکایت دست و پنجه نرم کردن من با یک حساسیت پوستی مسخره که اولش خیلی ساده...