X
تبلیغات
رایتل

اسفند

شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1394 11:09 ب.ظ نویسنده: پگاه نظرات: 1 نظر چاپ

چند ماه از دنیا آمدن دخترک گذشته بود و تابستانِ بندر بود و رفته بودیم با ماشین کمی بچرخیم توی شهر تا مثلن حالمان عوض شود . از کنار پاساژ تازه ساخته شده ی شیکی رد شدیم و من که پنچرگیری ها هم از چشمم جا نمی ماند روزی، انگار از غار اصحاب کهف درآمده باشم با تعجب پرسیدم:" این از کجا دراومد؟" و خب تصمیم گرفتیم علی رغم تمایل به خرید و پاساژگردی بخاطر تغییر روحیه و البته شرایط جوی تن بدهیم به گشتن توی پاساژ جدید . همراه یک بچه ی چند ماهه توی بغل و قیافه ای که داد میزد خسته است و تشنه ی خواب و چند ساعت سکوت و تنهایی، پاگذاشتیم در دنیای زرق و برق دار بازاری. قشنگ بود همه چیز ، نورپردازی دل باز کن، ویترین های رنگی و جذاب. سر شب بود و پاساژ پر از پسرها و دخترهایی که خوش اندام و خوش لباس می چرخیدند و میخندیدند و سرخوشانه جنس های مغازه ها را بالا و پایین می کردند. در همان لحظه خالی شدم از درون. فضایی که قرار بود حالم را بهتر کند، بدترم کرده بود. میدانستم چقدر حس های مختلفِ درونم درحال جنگند. چیزی که هیچکس نمیدانست. خواستم بجنگم با حالِ بدم . ادای آدم های فهمیده را دربیاورم بگویم های! تو مادری خودت را مقایسه نکن با این جوان های الکی خوش که روزگاری آن ها مثل تو خواهند شد. نمی فهمیدم ولی. ادا درآوردن سخت است همیشه. کمر درد را بهانه کردم و زدیم بیرون. تا امروز ... برای کاری آن حوالی رفته بودم .از جلوی پاساژ که رد شدم تمام آن روز مثل سیلی توی صورتم خورد. گفتم باید بروم مواجه شوم با حس بدی که ساختم . لباسم ، قیافه ام چندان فرقی نمی کرد با آن روزها. جوان ها هم هنوز خوش پوش و زیبا بودند اما دیگر حالم بد نبود. خوب گشتم و بعد زدم بیرون. اول اسفند بود و هوا بهاری و حال من خوب .

 خوب بودن به درون آدم ها بستگی دارد. وقتی روح شاداب باشد و پر از اعتماد و فکر پر از امید به آینده ، هر چقدر هم خسته از کار و بیخوابی و حتی بیماری باشی اما حالت خوب است . باور کن! 

دغدغه

یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394 04:24 ب.ظ نویسنده: پگاه نظرات: 1 نظر چاپ

می پرسد:" آخرین کتابی که خوندی کِی بوده؟"

دستم رو از پشت کمر دختر که کنارم لم داده و تلوزیون نگاه میکند در می آورم و تایپ میکنم:"همین دو ساعت پیش ، وقتی زیر قابلمه رو کم کردم و گفتم حالا وقتشه برم یه کتاب بردارم بخونم و درحالی که از آشپزخونه میومدم بیرون چشمم خورد به لباس های خشک شده توی بالکن که باید جمع میشدن. جمعشون کردم و بردم توی اتاق تا کردم و گذاشتم تو کشوها. دیدم کشوی دخترک مثل همیشه نامرتبه. همه ی لباس هاشو درآوردم و قدیمی ها رو جدا کردم و بقیه رو تا زدم و چیدم تو کشو. یه شلوارش خشتکش پاره بود بردم بدوزم یادم اومد پاچه ی شلوار خودمم باز شده و باید دوخته شه . همه ی کارامو که کردم بوی غذای روی گاز بلند شد . رفتم تو آشپزخونه و زیر گاز رو خاموش کردم دیدم ای وای وقت رفتن دنبال بچه اس. لباس پوشیدم و موقع بیرون رفتن یه نگاهی به کتابخونه انداختم و گفتم فردا میخونم حتمن." 

شکلک خنده میفرستد.

لذت های کوچک

شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1394 01:20 ب.ظ نویسنده: پگاه نظرات: 1 نظر چاپ

رانندگی با سرعت نه کم نه خیلی زیاد ، جزیی از وجود گمشده ی من بود و این را چند وقتی ست پیدا کردم. از روزی که بخاطر دخترک تصمیم گرفتم دوباره بنشینم پشت فرمان و فکر میکردم نهایت مسیری که بروم از در خانه تا مهدکودکش باشد. حالا هر روز بعد از رساندنش ناخودآگاه کشیده میشوم به بلوار ساحلی و با پلی کردن لیست فیووریت های موزیکِ گوشی، پا را می‌گذارم روی گاز و میروم. حتی روزهایی که تعطیل است با هم میرویم البته با پلی کردن آهنگ های کودکانه ی فیووریت دخترک و پایی که با احتیاط روی گاز میرود. 

اما فکرش را بکنید این همه حس های کشف نشده داریم ما. این همه نزدیکند و این همه معمولی ولی بخش بزرگی از آرامش روح را نصیبمان میکنند اگر ارضا شوند. 

و انگار من در هر دهه از زندگی ام دارم به یکی از این حس های تاثیر گذار معمولی و دم دستی میرسم. 

این را هم اعتراف کنم که عادت دارم از کوچکترین اتفاقات زندگی لذت های بزرگ بسازم. این خودش موهبت بزرگی است.