X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عکسی که هرگز گرفته نشد

شنبه 21 آذر‌ماه سال 1394 05:08 ب.ظ نویسنده: پگاه چاپ
رو به در بالکن ، پشت پرده ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم . بوی سیگار پر شده بود توی خانه . از یکساعت پیش که آمده بودم چهارمین نخ را میکشید. گونه هام داغ بودند از عصبانیت. تا رسیدم بد اخلاقی را شروع کرده بود . اینکه چرا دیشب منتظرش بیدار نماندم که بیاید و شب بخیر بگوید و گوشی را زودتر خاموش کردم. هر چه هم توضیح دادم که چون میدانستم مهمانی های شبانه با دوستانش طول میکشد و من هم خسته بودم و امروز صبح هم قرار بود ببینمش دیگر فقط شب بخیری فرستادم و خوابیدم ، فایده نداشت. از دنده ی بدقلقی بیدار شده بود. اینقدر گفت و گفت تا عصبانی شدم و خواستم برگردم بروم. اجازه نداد. گفت: "نمی ذارم." و ساعد دستانم را گرفت و محکم فشار داد. فکر کنم جای انگشتانش مانده باشد هنوز. وقتی دیدم مقاومت فایده ای ندارد ول کردم .روی مبل نشستم .او هم رفت پشت پیشخوان آشپزخانه ایستاد و سیگاری روشن کرد . بلند شدم و رفتم پشت پرده رو به در شیشه ای بالکن ایستادم، درست در تیررس نگاهش. تصویری که روبرویش بود حتمن عکس خوبی میشد . فکر کردم باید برود دوربینش را بیاورد و ثبتش کند. نباید همانجور بر و بر نگاه میکرد. داغی گونه هام رفته بود انگار. گوش هام را تیز کردم که صدای پای رفتنش به اتاق و برگشتنش به پشت سرم و شاتر دوربین را بشنوم اما هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. از پشت پرده آمدم بیرون. برگشتم به سمتش. هنوز ایستاده بود همانجا. جلو آمد. روبرویم ایستاد. دستانش را دور کمرم حلقه کرد. گفت:" میدونی چقدر دوست داشتم در اون حالت ازت عکس بگیرم ؟" گفتم : "خب می گرفتی." گفت:" ترسیدم برگردی و بیای دوربین رو بشکونی." خندید . بوسیدمش.
نظرات (4)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
چه پست خوشمزه ای...
خوبه که ختم به دوستت دارم شد:)
امتیاز: 0 0
چه عالی
امتیاز: 0 0
مهشید
به به چه عشقولانه


چقدر دلم برات تنگه ....
امتیاز: 0 0
آدم هایی که خوب مینویسند، نوشته هاشون آدمو ترغیب به نوشتن میکنه... اتفاقاً شما هم از جمله ی اون آدمها هستی....
یک نکته جالب هم توی نوشته هاتون هست... اینکه اونقدری که خیلی ها ناامید مینویسند، شما امیدواری و این عااالیه
امتیاز: 0 0