X
تبلیغات
نماشا
رایتل

مسیر 16 سالگی

پنج‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1393 11:04 ق.ظ نویسنده: پگاه چاپ
ایستگاه خالی. خانه ی مس و زنی که دخترش رو کشان کشان به سر خیابان می آورد. آرسو. دختران کیف بر دوش. سوپر گل. رفتگر پیر. تعویض روغن جهانبار . پشت چراغ قرمز و باز پلیس هایی که بچه های اتوبوس مدام به مسخره قربان صدقه شان می روند. تراشکاری گوهر. موزهای آویزان بر گاری. حمل و نقل فخار. مغازه های بسته و آدم های منتظر در سر خیابان. پیرمردی که تسبیح میزند. پسری که بر و بر اتوبوس را نگاه میکند. مرغ و خروس هایی که آشغال می خورند و همان آدم همیشگی که اینبار بر جدول خیابان نشسته و دوباره هر و هر بچه ها. درختها. تیربرق. روی دیوار ویدیو کلوپ. مردی که کرایه ی تاکسی را میدهد. مسجد ابوالفضل. ما اهل کوفه نیستیم/علی ... . مینی بوس. مردی با شلوار سبز. خط واحد و پسری که مات نگاهمان می کند و در جیب شلوارش دنبال چیزی میگردد. چراغ قرمز. تپه های کوه مانندی که از کندن زمین بالا آمده اند و دوباره روبروی عکس بابا برقی همان زن و مردی که بچه ها همیشه در پی کشف نسبتشان هستند. یادگاری میثم و A. پراید. رادیاتورسازی. دبیرستان پسرانه نمونه دولتی جامعه الصادق و کارگرانی که بیل و پاچه های بالا زده روبرویش ایستاده اند و بچه ها اسمشان را گذاشته اند فارغ التحصیل دبیرستان ! لباس زرد. مردی که دستش را در بینی اش کرده. رفتگری با پارچه ی سبز بر پیشانی اش. لنت کوبی. کامیون. آجران یزد. بانک ملی ایران و کارمندان کت و شلواری اش که امروز نبودند. پلیس کوتاه قد. اتوبوس پیچید در بیست متری سه راه برق. خانه های روی کوه . روی هم. مانند ماسوله شمال.آرایشگاه پاییزه و دبیرستان دخترانه نمونه دولتی مهدیه. بدون تابلو.با همان در طوسی رنگ.اعلامیه ی مرگ جوان ناکام حمید دریا و حجله ای که آن طرف تر بسته شده. مدرسه و بوی آشغال که به مشام میرسد. 79/2/17 مکان : سر کلاس عربی
نظرات (3)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
مریم ( ماریا)
چه زیبا و دقیق این مسیر ۱۶ سالگی توصیف شده بود. شاید الان خیلی از این اسامی وجود نداشته باشند ولی هر وقت از این مسیر که هر روز پگاه ۱۶ ساله از آن می گذشته بگذرم هر آنچه که ذهنش ثبت کرده مو به مو . قدم به قدم . فاصله به فاصله را نگاه خواهم کرد . شاید من هم روزی مسیری در زمان و مکان برای 33 سالگی ام به یادگار بگذارم ...
امتیاز: 0 0
باحال بود :)
امتیاز: 0 0
هومن
16سالگی برای کسی که می نویسد مثل دو تا پنج سالگی برای کودک است که جهان برای هر دو تازه است و حیرت انگیز و با تصویرهایی ماندگار در ذهن شاید هم در دل .شاید از همین روست که این همه تصویر فریم به فریم در این کار یخته است.نوشته ای غریزی که بعید است چندان سودای رعایت اصول داستانی مثل تعلیق و ...را داشته باشد.با این همه توصیف فضا آمیخته با اسامی خاص بار نوستالژیک کار را افزون می کند.والبته از گریزها و نقب هایش به حس ها و حالت ها هم نمی شود گذشت.(مثل عبارت قربان صدقه رفتن های مسخره) و دیگر اینکه ختمش به اعلامیه مرگ جوان ناکام می تواند تازه نقطه عطفی باشد برای داستان و غیر داستان...
16سالگی نوشت ها را ادامه دهید لطفا
امتیاز: 0 0