X
تبلیغات
نماشا

همدانم آرزوست . . .

یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:40 ق.ظ

شهر مورد علاقه ام همدان است . از حدود 5 سالگی تا همین الان همیشه همدان را دوست داشتم و دارم. و اولین بار 5 سال پیش رفتم به این شهر و فهمیدم واقعن حسی بین من و همدان وجود دارد که شاید بعدها _ در زمان پیری شاید _ من را به این شهر بکشاند.

حکایت این عاشقی که از کودکی شروع شده برای خودم نامعلوم است و فقط یک احتمال وجود دارد. اولین دوست دوران کودکی ام ، پسری بود در همسایگی که اهل همدان بودند با آن لهجه فارسی کتابی شان همه را شیفته میکردند . تنها کودک همسن من در بین همسایه ها بود. هر روز غروب با برادر کوچکم و او مشغول بازی میشدیم که بیشتر هم پسرانه بودند .

نمیدانم آن وقت ها چه برداشتی از جغرافیا داشتم یا حتی میفهمیدم مرز چیست یا نه! فقط شهرهایی را که هرسال تابستان با ماشین پیکانمان از جنوب ایران تا شمال از بینشان عبور میکردیم میشناختم که البته تعدادشان کم نبود و همه در مرکز ایران قرار داشتند .

همدان جایی دور از دسترس بود که زیباییش بیشتر از شمال و مردمانش مهربانتر از هر انسانی بودند ! ! !

دوستی من و دوست همدانی ام هم ماجرایی بود برای خودش. آمادگی را با هم میرفتیم . در یک کلاس مینشستیم و موقع برگشت هم با هم به خانه مان برمیگشتیم. بچه ها مسخره مان میکردند در عالم کودکی. ما هم هر روز پشت درخت ها قایم میشدیم و بعد از رفتن آن ها دست در دست هم تا خانه میرفتیم .

جالب ترین قسمت این دوستی وقتی بود که 8 ساله شدیم و انگار یک شبه فهمیدیم بزرگ شدیم و از هم خجالت میکشیدیم. بین مان حتی سلام هم رد و بدل نمیشد. و دو سال بعدش هم آن ها از شهرمان رفتند به همدان و همه چیز تمام شد . . . جز حسی که بین من و این شهر به وجود آمد . . .

تا به امروز دوبار به همدان رفته ام و تمام مردمش برایم آشنا هستند انگار  ! ! !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo